تبليغاتX
آتشكده

آتشكده

ناراحت نباش فقط آگاه باش که ستم باقی نمی ماند

رندان مست




اين بار مي خواهم از استاد آواز ايران بگويم، گرچه سخت است از او گفتن، اما چاره چيست؟...از همو كه صداي او در طول تمام اين سالهاي غربت ايران تسلي بخش خاطر نا آرامم بود و هست، دست كم از وقتي كه فرق زنجه موره را با موسيقي اين آب و خاك فهميدم!، و هم وقتي كه دريافتم آنچه را كه آرام را از من مي گرفت،...از او كه هيچگاه خواننده درباري نبود، چه دربار شاه چه دربار متعفن ولي فقيه! دور است از او، بسيار دور كه مردمش را به مشتي مكتبي بي فرهنگ بفروشد و از همين روست كه حسين شريعتمداري در كيهان بدو مي تازد و تا آنجا پيش مي رود كه او را "وطن فروش" مي خواند!! اين تهمت از سوي كسي و نشريه اي كه به شيرين عبادي مي گويد "پيرزن قاتل" و در لجن پراكني و سلاخي آبروي انسانها چون گاو پيشاني سفيد مي ماند محلي از اعراب ندارد. صد البته آنكه صابون كيهان به تنش نخورده باشد متهم است نه آنكه خشم بازجو را بر انگيخته است. آنكه با چشمان اشكبار و با تمام اعتبارش به بم رفته بود و كنسرتش را با كمترين امكانات برگزار كرد تا تسلاي دل داغديده هموطنانش باشد شجريان بود؛ و همين امروز وقتي همفكران شريعتمداري با حمايت او و اشارت اربابشان مردم ايران (يا به قول حسين بازجو "اغتشاش گران"!) را به رگبار بستند و رسانه دروغ ملي لب از لب فروبست، آنكه به نشانه اعتراض خواستار قطع پخش آثارشان در اين رسانه جنايتكار شد شجريان بود و شما از همين كفري شده ايد! شجريان اگر با مردم نبود كه به او انگ وطن فروشي نمي زديد...شما كسي را مي خواهيد كه سر در توبره ولي فقيه بياندازد و صدايش در نيايد، كه شجريان ما از قماشي كه شما مي خواستيد نيست. چون از آن اتهام مدتي گذشته و جوابهاي درخور را كساني مثل عبدالحسين مختاباد و سايرين داده اند نيازي به پرگويي من نيست كه شجريان كيست و سابقه اش چيست اما سخنم اين است كه آنچه شجريان را شجريان كرد نه هنر و سابقه درخشانش كه آزادمردي و پايبندي او به انسانيت و هويت ايراني اش است، چيزي كه در نزد امثال شريعتمداري نه اپسيلوني اهميت دارد و نه اساسا مفهوم!

و حالا آلبوم جديد استاد (رندان مست) منتشر شده است و اينطور كه شنيده مي شود همقطاران شريعتمداري و عمله ولي فقيه هم گويا بيكار ننشسته اند و شروع به تكثير غيرمجاز اين اثر در مناطقي از تهران و كرج كرده اند. اما جالب است كه خود من مجبور شدم به بيش از 10 سي دي فروشي سر بزنم تا نسخه اصلي اثر را پيدا كنم. شجريان آنقدر در دل مردم جا دارد كه آثارش را روي دست ببرند. اين خبر حتي اگر در حد يك شايعه باشد كه اتفاقا به هيچ وجه دور از ذهن نيست، بايد به اين مزدوران ثابت كرد كه چه كسي با مردم است و چه كسي به آنها خيانت مي كند...حالا همان وقتي است كه بايد پاسخ حسين بازجو (بخوانيد ولي فقيه) را با تودهني داد، كه بعد از "انتخابات 22 خرداد" كم نخورده اند. حتي اگر اين شايعه صحت نداشته باشد بايد وارد ميدان شد تا تكليف دوست و دشمن بين خود ما مشخص مي شود نه در بيدادگاههاي استالينيستي كه گويا همه متهمان آن ديروز عقلشان را از كف داده بودند و حالا همگي به يكباره نادم شده اند!! بدبختانه خيليها در همين دنياي مجازي از "جمهوري اسلامي" مي نالند اما يك آن انديشه نمي كنند كه با حراج كردن آثار شجريان كار همان بسيجي و لباس شخصي يا حسين بازجو را در كيهان انجام مي دهند. بحث اصلا شخصي نيست، وقتي يك طرف دعوا جمهوري اسلامي در هيات حسين شريعتمداري باشد و طرف ديگر آن مردم ايران با نام شجريان، بحث به هيچ وجه شخصي نيست. بحث اصلي اين است كه چقدر فكر مي كنيم و تا چه حد آمادگي عوض كردن اين رژيم و تحميل خواسته هاي خود را داريم؛ يا اينكه گمان مي كنيم براي مبارزه فقط بايد شعار نويسي كرد يا به خيابان ريخت يا بر بام الله اكبر و مرگ بر ديكتاتور سر داد. آنها به جاي خود، اما گاهي فراموش مي كنيم يا نمي دانيم و يا مي دانيم و حاضر نيستيم حتي براي يك لحظه منفعت آني مان را فداي چيز بارزشتري كنيم تا فردا خودمان در دنياي بهتري زندگي كنيم. اگر دوست را ياري نمي كنيم، دست كم آب در آسياب دشمن هم نريزيم.

چهارشنبه 11 شهريور 2568

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

افشاي يك جنايت كثيف!

اين روزها حرفهايي هست جانسوز...شرح درد اين مردم و درندگاني كه ماسك انسان بر چهره زده اند. هزار خط  كه بنويسم نيم خط از واقعيت عريان اين روزها نخواهد بود. پس از قول شاهداني مي نويسم كه راوي واقعياتند. مي دانم روزي خواهد آمد نه چندان دور كه اشك من و تو، سِيلي و دود آه ستمديدگان، آتشي دامنگير خواهد شد كه دودمان ستمگر را بر باد خواهد داد. بخوانيد:

***

"ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!"

در هفته اول مردادماه، سي و چند روز بعد از كوچ اجباري از خانه و اختفاء و زندگي مخفي، پسرم دچار «گوش درد» شديدي شد و نيمه هاي شب، مجبور شدم او را به درمانگاه شهرستاني كه آن روزها در يكي از خانه هاي آن مخفي شده بوديم ببرم.

داخل درمانگاه، پيرمرد رنجوري را ديدم كه زير دستان پسرك نوجوانش را گرفته و نرم نرمك او را از درمانگاه بيرون مي آورد. كمكش كردم. پسرش نمي توانست راه برود و خودش هم جاني نداشت كوله اش كند. من زير بغلش را گرفتم و تقريبا" از زمين بلندش كردم و با خودم كشاندم. چند تاكسي ايستاده بودند اما رقمهايي گفتند كه لابد براي پيرمرد زياد بود و داشت پا به پا ميشد. خواستم پولي به او بدهم اما ديدم پسرم از داروخانه درمانگاه بيرون آمد و داروهايش را كه خريده بود، نشانم داد كه يعني برويم. دكتر به او گفته بود گوشش عفوني شده و با آنتي بيوتيك خوب مي شود و چيز خطرناكي نيست.

به پيرمرد گفتم خودم ميرسونم تون. او و پسرش را نشاندم صندلي عقب و راه افتاديم به سمت حومه جنوبي شهرستان. آرام با اشاره دستش مسير را نشانم مي داد. خيابانها خلوت بود و تند مي راندم. پسرش 17 يا هجده ساله به نظر مي رسيد. گفتم:« اسمت چيه جوون؟» پدرش زير لب جواب داد:«مهدي!» بعد انگار با خودش گفت:«يا مهدي صاحب الزمان! خودت تقاصشو بگير!» گفتم:«ايشالا چيزيش نيست! مهدي جان! تو بايد مقاوم باشي! چيه مثه پيرمردا شدي؟ محكم باش!» گفتم:« تصادف بوده؟ لابد با موتوري چيزي شيطنت كردي ها!» و لبخندي زدم تا فضا عوض شود. اما مثل اينكه همان شوخي من، يك چيز تلخ را در اين پدر و پسر زنده كرد. از توي آينه نگاهشان كردم. ديدم پيرمرد اشك مي ريزد و پسرش به هم ريخته! برگشتم به پسرم نگاهي كردم. او هم تلاشش را كرد تا فضا را عوض كند، برگشت و از «مهدي» پرسيد:« چندسالته مهدي؟ پيش هستي (پيش دانشگاهي) يا سّوم؟» پسرك باز جوابي نداد. در سكوتي سنگين رسيديم به خانه آنها. وقتي پيرمرد خواست پسرش را از ماشين پياده كند، زير لب چيزي گفت كه بدنم را لرزاند. به لهجه محلي گفت. چيزي شبيه اينكه «چه خبر از دل من داري يا مهدي»!؟

تا در خانه كمكشان كردم و ناله هاي ريز «مهدي» زير گوشم بود. گفتم نگفتي چش شده؟ تصادف كرده؟ عمل كرده؟ چي شده؟ پيرمرد اشك مي ريخت! فقط آه مي كشيد و زير لب نفرين مي كرد.كنجكاو شدم بدانم.

پسرم را بردم و گذاشتم خانه پيش خانواده مان و دوباره راه افتادم سراغ خانه پدر «مهدي»! به پيرمرد گفته بودم مي روم و بعد مي آيم و او هم مخالفتي نكرده بود. خواستم برايش مرهمي باشم. مي توانستم اقلا" گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم. از گفتگو با مردم شهرهايي كه سفر مي كنم، خيلي چيزها ياد گرفته ام. تلخ يا شيرين، فرقي ندارد. هر كجاي اين سرزمين، شيريني آشنايي با مردم و تلخي ستمي كه هر كدام به نوعي مي كشند، برايم سرشارند از تجربه ها. گاهي چيزي كه مي نويسم، حرف كسي است كه در همدان برايم گفته، يا درددل كسي است در شمال يا اصفهان. خيلي از اينها ديگر حرفهاي شخص من نيستند.حرفها و دردهاي مردماني است كه اينجا و آنجا مي بينم. مردمي كه سهراب سپهري آرزو كرده بود«كاشكي اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود!» و بلافاصله دريافته بود كه اگر بتواند دانه هاي دل خونين مردم را مانند دانه هاي انار ببيند، شايد تحملش آسان نباشد: «مي پرد در چشمم آب انار!» اين روزها، دانه هاي دل مردمان بسياري را ديده ام، كه سرخ بوده اند و خونين! و «غم»، در دانه هاي دل خونين خيلي از آنها پيداست! شايد براي همين است كه من و پيرمرد، زود جور شديم و او سفره دلش را برايم باز كرد. تو گويي همديگر را سالهاست مي شناسيم.

وقتي رسيدم، خواهر بزرگ «مهدي» در را باز كرد. نمي دانم چرا مرا «آقاي دكتر!» صدا كرد. ديگر اين كلمه از زبانش نيفتاد. من هم مخالفتي نكردم. «عاقله زني» حدودا" 46 ساله بود كه غمي بزرگ در چشمهايش بود. فقط او و مهدي و پدر پيرشان در خانه بودند. چند سالي بود كه مادرشان مرحوم شده بود و مهدي از كودكي، مادر نداشت و اين خواهر دلسوز، برايش مادريها كرده بود. اينكه از كجا شروع كرديم به صحبت و چطور بحث را كشاندم به مريضي «مهدي» و چطور پيرمرد اعتماد كرد سفره دلش را برايم پهن كند، طولاني است. بماند.

بحثهاي حاشيه اي را حذف مي كنم و سرگذشت دردناك پسر 18 ساله اي را مي گويم كه حالا رنج عفونت روده و آسيب جدي مقعد امانش را بريده و افسردگي شديدي دارد و بخصوص خطر بيماري مهلك ايدز هم تهديدش مي كند. بدتر از همه اينكه، از علت اين بيماري و اين جراحتها، حتي خجالت مي كشند به فاميل خود هم حرفي بزنند. اما گشودن عقده دل براي يك مرد غريبه، حداقل اين خوبي را دارد كه دل آدمي را سبك مي كند. پايد پيرمرد به همين دليل، حرفهاي دلمه شده روي دلش را با من گفت و كمي سبك شد.

*** 

مهدي پارسال با پسر دائي اش به تهران رفت تا كار پيدا كند. چندجايي كارگري كردند و بالاخره در يك پيتزافروشي در خيابان آزادي كاري پيدا كردند و شبها همانجا مي خوابيدند. مهدي درسش را نتوانسته بود ادامه بدهد. عكس خندان او روي طاقچه، زمين تا آسمان با اين پسرك پژمرده و زرد و افسرده حال فرق داشت. در عكس زيبا و خندان بود، با چشماني براق و حالا پيرمردي شده بود كه فقط موهايش سفيد نشده باشد؛ فرتوت و پژمرده.

مهدي روز 25 خرداد به دستور صاحب پيتزافروشي، از عصر مغازه را تعطيل مي كند و از پشت شيشه ها بيرون (راهپيمايي سكوت 25 خرداد) را نگاه مي كند. يك پارچه سبز هم به مچش بسته بود و مهندس موسوي را دوست مي داشت. پسر دائيش گفته او مغازه را سپرد و رفت توي پياده رو و كم كم با موج مردم راه افتاد و دور شد. از آن به بعد پسر دائي، خبري از مهدي نداشت تا بعد از 23 روز سرگرداني پدر مهدي در كلانتريها و دادگاهها، به قول خودش:«يه تيكه گوشت كبود و مريض به ما تحويل دادن و گفتن اين پسرت! زود برگردونش شهرستان وگرنه ...» تهديدش كرده بودند هيچ چيزي از زنداني شدن پسرش و «چيزهاي ديگر!» به كسي نگويد و آن پيرمرد بدبخت هم نگفته بود و حالا هم داشت براي اولين بار، با من درددل مي كرد چون «بالاتر از سياهي هم مگه رنگي هست؟»

مهدي روز اول، تب داشت و هذيان مي گفت. با ديدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، دكتر درمانگاه برايش چند آزمايش نوشت و معاينه هاي دقيق تري كرده بود. بعد از اينكه دكتر معالج،«يواشكي» به پدر مهدي هشدار داده بود كه « طبق آزمايشهايي كه كرديم، پسرت را يك يا چند مرد، با زور مورد تجاوز جنسي قرار داده اند!» پيرمرد از حال رفته بود. «پارگي شديد مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونريزي، مقعد و روده هاي او را دچار عفونت شديد كرده بود و بر اساس اين ظواهر مشكوك، دكتر درمانگاه مي خواست «مقامات قانوني» و كلانتري را در جريان «احتمال يك جرم» مثل زورگيري و تجاوز به عنف قرار بدهد كه پيرمرد، ماجراي «زنداني بودن پسرش» را گفته بود و كاغذ آزادي پسرش را نشان دكتر داده بود. دكتر شوكه شده بود و پيرمرد گفته بود ديگر از مقامات قانوني و پليس و مأمور مي ترسد و پسرش بدتر از او شده:« وقتي داشتيم از درمانگاه مي رفتيم، هنوز رنگ صورت آقاي دكتر، مثل گچ سفيد شده بود! فهميده بود همين مأموراي قانون(!)، اين بلاها رو سر مهدي آوردن!»

مهدي از اتفاقات روزهاي زندانش، خيلي كم حرف زده بود. چندباري هم كه مي خواست براي پدرش شرح روزهاي زندانش را بگويد، از شدت هق هق از حال رفته بود و حرفهايش ناتمام مانده بود. ظاهرا" بعد از پايان راپيمايي، در درگيري هاي خيابان آزادي، مهدي در ميان جمعي از معترضان و بسيجيان قرار مي گيرد و هول مي كند. چندين باتوم مي خورد و تا به خودش مي آيد، بدست چند بسيجي مي افتد و حسابي كتكش مي زنند. بعد او و عده اي جوان ديگر را سوار ماشيني كرده و به جايي برده اند كه بر اساس مشخصاتي كه گفته بود بايد «كمپ كهريزك» بوده باشد. چيزهايي كه از سوله ها و قفسه هاي فلزي و ... كفته بود، كساني به پدرش گفته بودند :كمپ كهريزك» بوده. آنجا تعداد بسياري از دستگيرشدگان را در قفسه هاي فلزي زنداني كرده بودند و خوراك روزانه زندانيان، كتك و كابل و آويزان كردن از پاها و شكنجه هاي ديگر بود. فرداي دستگيري، يك مأمور مي آيد و مهدي و يك پسر ديگر را با كتك بيرون مي برد. جلوي بقيه زندانيان فرياد مي زده:«همتونو مثل اينا مي بريم و مي...نيم!» مهدي صداي يك مرد ديگر را شنيده كه گفته: « ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» مهدي را به اتاقكي بردند كه در فقره اول، مورد تجاوز يك مأمور قوي هيكل قرار گرفته و در حين تجاوز، از هوش رفته. بعد دوباره و دوباره. در همان روز، بيشتر از چهار مرتبه او را مورد تجاوز قرار داده بودند و خونريزي او، چنان شديد بوده كه به سلول فلزي و داغي منتقلش مي كنند كه كوچكتر بوده و به غير از «مهدي»، سه چهار پسر جوان ديگر با جراحتهاي شبيه به او در آن زنداني بوده اند. مهدي گفته «كف سلول پر از خون و پر از مگس و بوي تعفن بوده! و يكي از بچه ها انگاري از ديشب مرده بود و مأمورها نفهميده بودند!»

مهدي و چندين جوان ديگر، در طول حدود دو هفته در كمپ كهريزك، براي «آدم شدن!» و «ادب شدن!» بارها مورد تجاوز مأموران قرار گرفته بودند و در نهايت او را به بيمارستاني كه نامش را نمي داند، منتقل كردند. بعد از شتسشو و بخيه پارگي مقعد، او را بدون بستري در بخش، به زندان ناشناخته ديگري در داخل شهر تهران برده اند و بعد از حدود هفت روز گرسنگي و باتوم روزانه(!)، بالاخره او را به قيد ضمانت كتبي مبني بر «اقرار به خوش رفتاري مأموران زندان!» و تعهد به «عدم شركت در هرگونه تجمع و راهپيمايي ضد نظام!»، به پدرش تحويل دادند.

پدر بيچاره بي آنكه از واقعيت جراحتهاي مهدي خبردار باشد، پيكر نيمه جان پسرش را با اتوبوس به شهرستان محل زندگيشان منتقل مي كند و بعد از يك روز، با معاينه دكتر درمانگاه، متوجه اصل جنايتها مي شود.

حالا مهدي افسرده و با نگاهي بي روح و خيره به نقش و نگارهاي قالي، در بسترش خوابيده بود. آن عكس كجا؟ و اين چهره زرد و تكيده كجا؟ خواهرش گوشه اتاق نشسته بود و زير چادرش ضجه ميزد و نفرين مي كرد. آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را نفرين مي كرد. چنان پر سوز نفرين مي كرد كه من از نفرين هايش ترسيدم و بر خود لرزيدم و مو بر بدنم راست شد.

آن روز گمانم اول ماه شعبان بود. پدر مهدي زير لب ذكر «يامهدي» مي خواند و دعا مي كرد تا نيمه شعبان، روز ولادت حضرت مهدي، مسئولان نظام تقاص اين ظلم و اين جنايت كثيف را پس بدهند. نمي دانم آن عدالت گستر جهان،«مهدي موعود عج» چه نگاهي به ستمكاري و جنايات نايب خودخوانده اش دارد؟ آيا آن «مهدي» به چشمان بيروح و بدن مجروح اين «مهدي» نگاهي كرده؟ و اگر نگاهش كرده، چه حالي پيدا كرده است آن امام غايب؟

وقتي از خانه پدر «مهدي» بيرون آمدم، ساعت حدود چهار صبح بود. با پيرمرد كلي رفيق شده بودم. اما هرچه اصرار كرد نماندم. دلم گرفته بود و بايد مي زدم بيرون. نفسم در نمي آمد. گمانم يك جاي مسير را اشتباهي رفتم و رسيدم به يك گندمزار. نمي دانم برق رفته بود يا آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ نشاني براي يافتن مسير به چشمم نمي خورد. «شبي تاريك و...» جاده را برگشتم. باز تاريكي بود. ايستادم. به آسمان نگاه كردم. بدنبال يك «كوكب هدايت» در آسمان شب چشم مي دواندم. چرا اين سرزمين، از سياهي ستم و ظلم، چنين تاريك شده؟ چرا نوري از هدايت نمي آيد؟ ما به جبران كدامين اشتباه، اسير اين سياهي شده ايم؟ كجاي مسيرمان را اشتباه رفته ايم؟ سرم را گذاشتم روي فرمان و گريستم. 

قبل از رفتن، با تلفن همراهم، از «مهدي» چند عكس گرفتم. از پرونده پزشكي اش، از برگه آزاديش. به اين بهانه كه يك آشنا دارم براي رسيدگي! و قول شرف دادم براي حفظ جان مهدي و خانواده اش، عكسها را به «مقامات مسئول!» نشان ندهم. ببينيد ظلم تا كجاست كه مردم از همين «مقامات مسئول» مي ترسند و اين خانواده زخم خورده، مثل عزرائيل از مأموران نايب امام زمان وحشت دارند! «مهدي» هنوز جلوي نظرم است؛ با همان چشمان بيروحش و زندگي اش كه «نابود» شده و صدها تن مانند او كه شايد داستانشان، در دلهايشان مدفون و مكتوم است و راز خود را با هيچكس نخواهند گفت، از ترس آبرو يا تهديد مقامات مسئول!اين عكسها را براي ارائه به دادگاهي نگه مي دارم كه مطمئن هستم به زودي براي محاكمه سران نظام ضداسلامي و جنايتكاران ضدبشري تشكيل مي شود. مي گويم مطمئنم! 

اگر مي پرسيد چرا چنين مطمئن هستم؟ خودم هم نمي دانم چرا؟ فقط مي دانم اركان بارگاه الهي، بيش از اين نمي تواند در مقابل نفرين جانگداز پدر و خواهر رنجديده «مهدي» و آه خود او تاب بياورند. آن ضجه هايي را كه من شنيدم و هنوز مرا هم مي لرزاند، خيلي زودتر از اينها صبر خدا را لبريز مي كنند و با «همت مردم»، بساط ظلم اين نظام فاسد در هم خواهد پيچيد. اطمينان من، از تاثير سوز آن ضجه هاست!

منبع: تارنگار بابك داد، روزنامه نگار در ايران (فرصت نوشتن2)

چهارشنبه 21 امرداد 2568

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

اعترافات تلويزيوني يا بساط سرگرمي؟!!

شهرزادنیوز: بازی تقلب انتخاباتی آن بازی ساده و تکراری نبود که حکومت بارها آن را آزموده و از آن پیروز بیرون آمده بود. بازی آزموده این بود: تقلب می کنیم و می گوییم نکردیم، می روند پی اثبات تقلب و لابی، یک هفته دانشگاه ها و چند خیابان شهر شلوغ می شود که سرکوب می کنیم، با کمی هزینه چند مهره قدیمی نظام را عوض می کنیم و همه این هزینه به آنچه می خواهیم می ارزد.

این سناریو اما جواب ابعاد این بازی را نداد. کارتهای بازی این بار فقط دست دو جناح داخل حکومت نبود. مردم برگ های خود را برای بازی روی میز چیدند. بازی گردانان این را که دیدند، به جای تغییر بازی فقط ابعاد آن را بزرگ کردند.

حکومت هر چه خون ریخت و هر چه گفت به جای در خانه ماندن، مردم را بیشتر به اعتراض خیابانی واداشت. این بازی هنوز جریان دارد ولی برنده بازی از اول معلوم بود. حالا اما دستی که روی میز بازی خواهد کوبید تا آن را به هم بزند و برنده را رسما اعلام کند فقط دست مردم نیست. به نظر می رسد بازی گردانان هم مشت ها را زیر میز آماده می کنند. اشتباه حریف همان مشت تعیین کننده است. اشتباه حریف بازی با کارت های سوخته است. تواب سازی و اعتراف های تلویزیونی یکی از این کارت های سوخته است که اتفاقا روی برد آن حساب زیادی باز شده بود.

هنوز نیروهای سرکوب متوجه نشده اند که این مردمی که در خیابان هستند را عشق به رهبری میرحسین به خیابان نیاورده است، که بشود با تخریب چهره او و همکارانش مردم را به خانه بازگرداند. بخش عمده ای از جمعیت معترض در خیابان ها جوانانی هستند که هر چه درباره حسین موسوی می دانند، در همین چند ماه اخیر دانسته اند. شجاعت و مقاومت میرحسین تنها چیزی است که فعلا جاذبه او محسوب می شود.

وقتی بعد از پنجاه روز شرایط به حالت عادی بازنگشت، حکومت به تاثیر پخش یک دادگاه از رسانه هایش امید بست تا شاید با آن بتواند بخشی از مردم را سرخورده کند تا دیگر در خیابان اعتراض نکنند. گویا این دیگر برگ "آس" باید می بود. اما این برگ هم بازی را برنگرداند.

اثبات ادعای این شکست را به جز واکنش های مردم در رسانه ها، می توان در طرح این سئوال با مردم کوچه و بازار دید که مگر مردم به خاطر ابطحی و عطریانفر یا بقیه اصلاح طلبان به خیابان آمده بودند که با اعتراف آن ها به اشتباه، سر زندگی شان بازگردند.

اگر تاکسی‌ها مقام اول را در ایفای نقش بنگاه خبرپراکنی مردمی داشته باشند، دومین مقام متعلق به سوپر مارکت‌هاست. در ساعاتی که این فروشگاه ها خلوت باشند و صاحب مغازه هم مشکلی نداشته باشد، نبض محله ها را می‌شود در همین مغازه‌ها گرفت. این روزها نبض کوچه‌ها خود را با نبض تند وقایع این روزها تنظیم می‌کند.

زن میانسال خانه داری به شوخی به صاحب مغازه می گوید که شاگرد مغازه بسته ای را که تلفنی خریده بود، برایش نیاورده. وبا خنده ادامه می‌دهد: نگران شدم، تلوزیون را روشن کردم ببینم نکند دستگیر شده و حالا اعتراف می‌کند که برای اغتشاشگران غذا می برده. این زن میانسال در تجمع ها شرکت می کند و خبرها و دیده‌هایش را در همین مغازه با اهالی محل به اشتراک می گذارد. همان کاری که جوان ترها در فیس بوک و تویتر می کنند.

وقتی کلمه تلویزیون و اعتراف کنار هم بیاید، مردم خوب می دانند سر حرف را چطور باز کنند. مرد جوانی می گوید: مردم چه می دانند عطریانفر کیست. من فقط می دانم یک زمانی بازجو بوده و زمان خاتمی روزنامه چی بوده. اصلا صد بار بیارندش تلویزیون بگوید علاوه بر اغتشاشگر قاچاقچی و آدمکش هم بوده. مگر درد مردم این چیزهاست.

صاحب مغازه می گوید: اگر این برنامه ها را برای ما پخش می کنند که خیابان نرویم، که آدم هایی که تظاهرات می روند اصلا تلویزیون را تحریم کردند و نمی بینند. هر روز کلی مشتری دارم که جنس تبلیغی نمی خواهند. او ادامه می دهد هر شب که پول های صندوق را دسته می کند روی بسیاری از اسکناس ها شعار نوشته اند.

دختر جوانی می‌گوید خواننده وبلاگ ابطحی است. او ابطحی را دوست دارد اما تاکید می کند: برای من حتی میرحسین هم مهم نیست. من به خاطر آنها به خیابان نمی‌روم که کتک بخورم. من به خاطر آزادی می روم.

اعتراف‌هایی که در قالب جلسه دادگاه نمایش داده شد، روی او هیچ اثری نداشته است. او می‌گوید: حتی غمگین هم نشدم چون از چند هفته قبل همه می‌گفتند که این اتفاق می‌افتد و آمادگی‌اش را داشتم. این اعتراف‌ها اعتباری ندارد.

معلوم نیست زمانی که مردم چنین واکنشی را در فضای شهر و دنیای مجازی نسبت به واکنش‌های حکومت دارند، چرا اصرار به ادامه بازی همچنان اعمال می‌شود. مخاطب این تلویزیون تحریم شده چه کسی است؟

 

يكشنبه 18 امرداد 2568

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

بهوش باشيم تا مثل خودشان نشويم!

گرچه شايد ساده به نظر بيايد اما اگر بهوش نباشيم با آن مزدور بسيجي و لباس شخصي كه براي منفعتش دست به هر جنايتي مي زند فرق چنداني نخواهيم داشت!

يك حكومت فاسد به همان راحتي كه جان انسان را مي گيرد به همان راحتي مي تواند ارزشهاي انساني را نابود كند بدون آنكه خودمان متوجه باشيم. اما اگر بهوش باشيم آسيب نخواهيم ديد. دوستان، اين حكومت جانيان هر روز يك نفر را به مسلخ مي برد. كار زيادي براي آزادي و نجات جان كساني كه در بند هستند شايد نتوان انجام داد اما خواهش مي كنم خبرها را بخوانيد. بي تفاوت نباشيد...نگذاريم نسبت به جان انسانها بي تفاوت بشويم. جان انسان عزيز است...بي تفاوت نباشيم. از كنار مرگ عزيزانمان ساده عبور نكنيم...اينها مي خواهند ما عين خودشان بشويم كه جان انسانها چون كالايي دم دستي است كه البته چنين آرزويي را به گور خواهند برد. در اين وانفسا كه جان انسانها را به راحتي آب خوردن ميستانند فراموش نكنيم كه اينها انسانند و هر يك هزار اميد و آرزو داشتند....همه شان مي خواستند از زندگي شان لذت ببرند درست مثل ندا كه با موسيقي زندگي مي كرد و به آن عشق مي ورزيد...مثل من و شما. زندگي انسان بهايي دارد كه با هيچ قيمتي قابل خريداري نيست و با هيچ قيمتي هم نمي توان و نبايد آن را ستاند. اگر جلوي چشمانمان دسته دسته جان انسانها را مي گيرند يادمان باشد كه براي هر قطره از خون اين عزيزان بايد در فرداي ايران حساب پس بدهند و بگويند به چه جرمي جانهاي عزيز را گرفتند. بهوش باشيم تا مثل خودشان نشويم!

يكشنبه 11 امرداد 2568

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

كلاه سيد علي و بمب هسته اي!‏

           

نيم نگاهي به اتفاقات قبل و بعد از نمايش مضحك انتخابات خامنه اي و يك چشم تيزبين (كه اين روزها كم نيست) دو چشم انداز متفاوت را ترسيم مي كند، يكي بسيار اميدبخش و ديگري بسيار نگران كننده ...

قبل از "انتخابات" تمام تلاش رژيم تامين مشروعيتش بود و پشتوانه اين مشروعيت را در حضور ميليوني ايرانيان پاي صندوقها مي ديد. اينكه اين ايرانيان به اميد اصلاحات درون رژيم آمده باشند يا تغيير احمدي نژاد فرق چنداني براي رژيم نداشت. آنها اين حضور را مي خواستند و به آن رسيدند اما چه رسيدني كه از نرسيدن هزار بار بدتر بود! اين بار حضور حداكثري مردم براي رژيم اهميت حياتي داشت، آنقدر حياتي كه در مناظرات تلويزيوني با ميل خود سرش را زير گيوتين گذاشت؟! رژيمي كه در 4 سال گذشته سانسور خبري، جعل اخبار، تعطيلي نشريات، زنداني و شكنجه كردن وحشيانه آزاديخواهان و حق طلبان را به اوج رسانده بود و همين امروز مردمي را كه تا ديروز حماسه ساز بودند اينگونه قلع و قمع مي كند، قطعا به فكر جريان آزاد فكري نبود و نيست. حال چرا مي گوييم خودكشي؟ هدف قرار دادن هاشمي و خانواده او كه از ستونهاي خيمه جمهوري اسلامي و يار غار خميني بود، آيا جز خودكشي معناي ديگري داشت؟ آيا "بگم؟ بگم؟" آقاي دكتر (!) چيزي جز نشان دادن عمق فساد و پنهان كاري در لايه لايه اين رژيم مي توانست باشد؟ ...


اين رژيم خوب مي داند، ما هم خوب مي دانيم و دنيا هم خوب مي داند كه بمب اتمي براي رژيمي با اين خصوصيات از آب و نان هم واجبتر است. تنها يك عدد بمب ناقابل هسته ايست كه ارزش خودكشي را دارد (يا دست كم سران رژيم اينطور فكر مي كنند)! بمب اتمي در دنياي امروز و در اين منطقه استراتژيك يعني قدرت بازدارندگي صد در صدي در توان نظامي، چيزي كه جمهوري اسلامي ديوانه آن است. مسئله اين بود كه تنور "انتخابات" به هر قيمتي بايد گرم ميشد تا دنيا ميخكوب شود و رژيم برگ برنده اش را سر ميز مذاكرات هسته اي روي سر آقاي اوباما بكوبد. قطعا در آن صورت ديگر از موضع ضعف نبودند و دست كم مي توانستند وقت كافي براي تكميل بمب اتمي خود بخرند. به تعبيري، اين "انتخابات" همان "يك ياحسين" ي بود كه احمدي نژاد گفته بود و جالب آنكه اين "يا حسين" (يا حسين، مير حسين) را همان كساني فرياد زدند كه امروز خس و خاشاك خوانده مي شوند!


دنيا ميخكوب شد اما نه آنطور كه رژيم مي خواست! با تمام احترامي كه براي شخص ميرحسين موسوي و ايستادگي اش قائلم، بر اين باورم كه اگر او رييس جمهور قانوني رژيم مي شد وضع ما به مراتب بدتر مي بود. اگر ميرحسين موسوي و اين مردم سبزپوش به حداقل حقشان رسيده بودند امروز رژيم هم مشروعيت داشت هم مقبوليت (!!) و راه دستيابي به بمب اتم هم هموار بود و چهار سال بعد شايد اصلا ديگر نيازي به همين مقبوليت هم نداشتند (مشروعيتشان كه از بالا با يك چك سفيد امضا رسيده است!). آن وقت به پشتوانه همين حضور ميليوني كه همه را به پاي تاييد نظام و جنايات ريز و درشت خود نوشتند، هم صداهاي مخالف را راحت تر خفه مي كردند و هم در آينده نزديك و زماني كه مجهز به THE BOMB شده بودند وضعيتي به مراتب بدتر را بر ما تحميل مي كردند. اما خامنه اي و ساكنان خيمه ولايت او مرتكب يك اشتباه مهلك شدند و آن از قلم انداختن مردم بود، مردمي كه از سي سال دروغ و جعل و تجاوز به جان آمده بودند و امروز حتي به حضور سبز خود زير بيرق "يزيد" راضي بودند تا بلكه گشايشي حاصل شود. اين محاسبات را هر كودكي مي تواند بكند. اينطور كه پيداست رژيم قدرت مردم و اصولا پتانسيل چنين اعتراضي را دست كم گرفته بود و تاوان اين اشتباه آفريدن "بحراني" است كه رژيم را تهديد مي كند و رفسنجاني هم به آن اعتراف كرد. شايد اعتماد به نفس بيش از حد به قدرت باطوم و گاز اشك آور و گلوله آنها را به طمع انداخت تا دست به اين حماقت تاريخي بزنند.

 

به هر حال طوفان آغاز شد؛ چيزي شبيه يك سونامي كه رهبر نشسته بر ساحل امن را به تكاپو انداخت. مامور فرستاد، خودش عربده كشيد اما آنچه نبايد مي شد شد و خوب شد! اتفاقي افتاد كه كمتر كسي انتظارش را داشت. مردم به خيابانها آمده بودند و ملايان احمق و در راس آنها خامنه اي فاشيست مات و مبهوت مثل بيماري كه رعشه گرفته باشد هر روز با هذيان مردم را دعوت به آرامش مي كردند. اما نكته اين بود كه ترس مفرط احتمال حماقت را بالا مي برد: راهپيمايي آرامي كه روزهاي اول با شعارهاي "موسوي، كروبي، راي منو پس بگير" شروع شده بود با اوج گيري سركوبهاي وحشيانه تبديل به تظاهراتي خونين با شعار "مرگ بر ديكتاتور" شد تا جاييكه تظاهركنندگان در سالگرد قيام 18 تير آشكارا شعار "مرگ بر خامنه اي" و "خامنه اي قاتله، ولايتش باطله" سر مي دهند؛ تا جاييكه امروز مهره هاي داخل نظام و اصلاح طلباني مثل خاتمي كه ديروز از ترس رهبر به دستشويي سازمان ملل پناه برده بود تا با كلينتون روبرو نشود، امروز حرف از برگزاري رفراندوم براي تعيين مشروعيت دولت احمدي نژاد سر مي دهند و رفسنجاني حرف "معظم له" را به چيزي نمي خرد و حرف از گفتگو براي حل "بحراني" مي زند كه مدعي است نظام را تهديد مي كند و رهبر آن را منكر مي شود؛ تا جاييكه موسوي با همان صراحت لهجه "مقام شامخ ولايت" مي گويد مبارزه را ادامه مي دهد (و اگر ندهد خودش خوب مي داند چه بر سرش مي آيد)؛ تا جاييكه كروبي مي گويد اين دولت را مشروع نمي داند؛ تا جاييكه بسياري از مراجع قم ترجيح مي دهند حسابشان را از رهبر جدا كنند و آيت الله منتظري آن "مقام عظما" را ظالم مي خواند و ولايتش را باطل؛ تا جاييكه مجلس (مثلا) خبرگان مجبور مي شود در بيانيه اي ولايت فقيه را سرمايه نظام بخواند و احمد خاتمي خطيب اين هفته نماز جمعه همين حرف را دوباره تكرار كند.

 

اينها همه به اين معني است كه كلاه سيد علي، ديكتاتور معروف، ديگر پشم سابق را ندارد و اين يعني تيشه بر ريشه سي سال ديكتاتوري؛ اگر خاتمي امروز آنقدر جرات مي يابد كه به رهبر پشت مي كند و حرف از رفراندوم براي تعيين مشروعيت دولت مي زند، اين حاصل رشادتهاي فرزندان اين آب و خاك است، حاصل رشادتهاي ندا ها و سهراب ها است، حاصل خونهايي است كه بر زمين ريخته شده است. اينها حاصل همين مبارزات يكي دو ماهه اخير ماست. حرف از رفراندوم زدن براي تعيين مشروعيت دولت احمدي نژاد گرچه خواست نهايي اين مردم آن هم بعد از اين همه كشته دادن بعد از سي سال نيست، اما گامي رو به جلوست. فردا همين خاتمي و همه اصلاح طلبان در قدم بعدي بايد به خواست عمومي براي تعيين نوع حاكميت گردن بنهند چون اگر غير از اين باشد خود خاتمي خامنه اي ديگري خواهد بود. خاتمي 12 سال پيش بايد مثل امروز رفتار مي كرد تا تكليف همه با اين رهبر ديكتاتور و بالاتر از آن جمهوري اسلامي زودتر از اين روشن مي شد. چشم انداز اميدبخش فردا همين است، اينكه ريشه ديكتاتوري آسيب اساسي ديده است و دير يا زود بساط آن برچيده خواهد شد و بايد اميدوار بود كه اين تعيين تكليف نهايي خونين نباشد و از راه مسالمت آميز و با دخالت نهادهاي جهاني  صورت گيرد.

 

اما چشم انداز نگران كننده كدام است؟ اين رژيم حالا ديگر بر شتاب خود براي دستيابي به سلاح هسته اي افزوده است و گزارشهايي وجود دارد كه محدوديت در كار ناظران را بيشتر كرده اند. اداره امنيت آلمان (BND) هم مدعي شده است كه رژيم تا 6 ماه آينده مواد لازم را براي توليد اولين كلاهك اتمي در اختيار خواهد داشت. اين رژيم و در راس آن خامنه اي و سران سپاه حالا ديگر به خوبي مي دانند كه براي ادامه حكومت راهي جز اعمال خشونت باقي نمانده است و اعمال خشونت بيشتر قطعا عواقب خوبي نه در داخل و نه در خارج براي رژيم نخواهد داشت و روند نابودي ان را تسريع مي كند. درست است كه در دست داشتن بمب اتمي نمي تواند مانع از فروپاشي رژيم از درون باشد اما خيال آنها را از بابت حمله خارجي آسوده خواهد كرد و آن روز براي ما كه در داخل زندگي مي كنيم روزگار سختي خواهد بود...بسيار سخت تر از امروز؛ آن روز مبارزه سخت تر خواهد بود چون يك كلاهك هسته اي آماده شليك تضمين خوبيست براي جري تر شدن رژيمي كه ثابت كرده است براي حفظ بيضه اسلام هيچ مرز انساني نمي شناسد.

 

اينكه دنيا و آقاي اوباما سرانجام چه تصميمي در قبال برنامه هسته اي اين رژيم خواهند گرفت گرچه بر سرنوشت ما و آنها تاثير خواهد گذاشت، نبايد نقطه اتكاي ما باشد. هر ملتي تاريخش را خودش مي سازد، و هر ملتي وقتي ملت است كه افرادش با هم باشند. اين روزها ما ياد گرفتيم چگونه با هم باشيم (چيزي كه خودمان هم فكر مي كرديم يادمان رفته است) و تاثير آن را مي بينيم. اما آيا نيروهاي اپوزيسيون ما در خارج از مرزها هم با هم هستند؟ آنها كه ادعا مي كنند ايراني هستند و دلشان براي وطنشان مي تپد آيا با هم هستند؟ آيا نقش خود را باور كرده اند يا فقط قلم به دست بر اين باورند كه كاري جز نوشتن ندارند؟ و اين نوشتن براي چه و تا كي؟ براي ايراني كه فقط در خاطرمان نقش بسته است؟ بياييد و در اين لحظات حساس اختلافات را كنار بگذاريد و به ايران واقعي بيانديشيد نه ايراني كه محكوم شده است به اينكه روي طاقچه تاريخ خاك بخورد...براي مردمي كه مدعي هستيد هموطن شما هستند. آيا دقت كرده ايد كه اكثر هماهنگي ها براي برگزاري تجمعات و راهپيمايي ها خودجوش است؟ اين مردم نقش شما را خودشان به عهده گرفته اند و شما نشسته در كنج غربت تنها به اختلافات حزبي تان مي انديشيد و براي فرداي ايران نسخه مي پيچيد! يك اپوزيسيون متحد و قوي با يك اتاق فكر قوي حداقل مي تواند مرجعي تعيين كننده براي هماهنگي اعتراضات و اعتصابهاي مدني باشد، آنقدر تعيين كننده كه كمر رژيم را بشكند. بياييد قدر فرصتهاي تاريخي را بدانيم تا فردا دچار حسرت نشويم.


شنبه 3 امرداد 2568

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

ايران: شهروندان با حكومت مي جنگند



10ژوئن 2009 (19 تير 1388)

 

پنجشنبه 18] تير[ پليس ضد شورش با گاز اشك آور به صدها ايراني كه بر خلاف هشدارهاي حكومتي در خيابانها ازدحام كرده بودند حمله ور شد و طبق گزارشها دو نفر كشته شدند. پايان هفته ]شنبه و يكشنبه در تقويم مسيحي[ شاهدان به گزارشگر اين مطلب گفتند كه حوادثي نيز در اين حين در محل درگيري معترضان رخ داد.

 

يك شاهد عيني در مصاحبه تلفني از تهران گفت: "جمعيت انبوهي آمده بودند و به نظر مي رسيد همه در خيابانها بودند. من مي ديدم كه مردم ماشينهاي شان را وسط خيابان نگه مي داشتند و به ما ملحق مي شدند."

 

تظاهرات به سرعت به خشونت گراييد. يكي از معترضان مي گويد: "بسيجيها مردم را از ماشينها بيرون مي كشيدند و به اين خاطر كه با صداي بوق خود از معترضان حمايت كرده بودند، آنها را به شدت كتك مي زدند. اما چيزي كه مرا متحير كرد اين بود كه هواي همديگر را داشتيم. بسياري از ما بي آنكه به فكر خودش باشد به برادران و خواهرانش كه در خيابان بودند كمك مي كرد."

 

اين فرد چنين توضيح مي دهد: "براي يك لحظه در مقابلم هيچ چيزي را نمي توانستم ببينم چون خيابانها پر بود از گاز اشك آور و دودي كه از سوختن سطلهاي زباله به هوا برخاسته بود. بعد صداي جيغ بلندي را در همان نزديكي شنيدم. كسي با فرياد خطاب به ما مي گفت 'نگذاريد برادران و خواهران ما را دستگير كنند.'"

 

همانطور كه با برادرم مي دويدم، ديديم كه پنج يا شش مامور لباس شخصي 4 زن و مرد جوان را به درون يك ون ناشناس هل مي دهند. دستهايشان را از پشت با سيم بسته بودند. يكي از آن دخترها را با فشار آرنج به پايين قوز كرده بودند و به نظر مي رسيد نمي داند چه اتفاقي در حال رخ دادن است."

 

"دنبال آن پست فطرتها رفتيم و نگذاشتيم ديگر آنها را با باتوم بزنند. وقتي جمعيت فرار كرد، دختر را به ماشين پسرعمويش رسانديم. پسرعموي اين دختر خودش هم دستگير شده بود كه مردم نجاتش دادند. يكي ديگر از معترضان كه به ما كمك مي كرد مي گفت عمويش پزشك است و مي تواند به اين دختر كمك كند. پسر عموي دختر جوان به گريه افتاد و مي خواست دست ما را ببوسد. قبل از اينكه محل را ترك كنيم، ديديم عده اي مي خواهند ون ناشناس را به آتش بكشند."

 

فرد ديگري چنين نقل مي كند: "مثل ميدان جنگ بود. نيروهاي پليس با گاز اشك آور به سمت مردم شليك مي كردند. همه فرياد مي زدند و پشت رديف ماشينهايي كه وسط خيابان پارك شده بودند پناه مي گرفتند." وي در ضمن از ياري رساندن افراد به يكديگر در اثناي درگيري صحبت مي كند: : "پيرزني را با پسرش ديدم كه به غريبه اي كه صورتش متورم و كبود شده بود، كمك مي كردند. آنها به او مي گفتند كه خانه شان همان حوالي است و مي توانند زخمهايش را مداوا كنند. افرادي كه زخمي مي شوند مشكل مي توانند از جاي ديگري كمك بگيرند چون در حال حاضر سفارتخانه ها درهايشان را به روي ما باز نمي كنند و بيمارستانها مملو از بسيجي است. به خاطر همين زخمي شدگان پشت گرم به به عطوفت و دستگيري ديگران هستند."

 

منبع: جروزلم پست

 

دوشنبه 22 تير 2568

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

گزارش گاردین از شکنجه و آزار جنسی بازداشت شدگان اخیر

                   

روزنامه گاردین چاپ انگلستان گزارشی تکان دهنده از ضرب و شتم و شکنجه و آزار جنسی بازداشت شدگان اخیر در زندانهای رژیم را منتشر کرده که اوج رذالت و ددمنشی جمهوری اسلامی را نشان می دهد.

Arrested, beaten and raped: an Iran protester's tale

http://www.guardian.co.uk/world

متن فارسی این گزارش در وبلاگ زیر آمده است:

وبلاگ خرداد 88
شیراز، سه‌شنبه، ۹ تیرماه ۸۸:
اسفندیار پورگیو

حدود ده و نیم بود که از پنجره‌ی مغازه دیدمش. از دور می‌شد تشخیص داد که بازداشت بوده و تازه آزاد شده. تمام صورتش کبود بود، دندان‌هایش را شکسته بودند و دور چشم‌هایش باد کرده بود به طوری که به سختی می‌توانست بازشان کند. بعد از آزاد شدن مستقیم رفته بود خانه ولی پدرش راهش نداده بود. گفته بود: «دیگر جایت توی این خانه نیست.» نگفته بود که بهش تجاوز کرده‌اند. فقط گفته‌ بود که دو هفته بازداشت بوده. من هم اول متوجه نشدم. به من چیزی نگفت، تا این‌که دکتر تشخیص داد و خودش هم تأیید کرد.

هیچ‌کس توی خانواده‌اش مدرسه نرفته. مادرش مرده ولی چندتا خواهر و برادر دارد. به او حسودی می‌کنند چون دیپلمش را رفته. آدمی است خیلی معمولی،‌ دوست‌دختر دارد، هجده سالش است و چهارشانه است و قدبلند. قبلش اهل سیاست هم نبود.‌ موقع انتخابات آمد از من پرسید که به نظرم به چه کسی رأی بدهم. به من اعتماد دارد. پدرش طرفدار احمدی‌نژاد است و یک سال است که به او می‌گوید منافق.

در یکی از شهرستان‌های اطراف شیراز مغازه دارم. امروز صبح زود از بازداشتگاهی در مرکز شهر آزاد شد. خودت می‌دانی کجاست. مسافت زیادی را پیاده آمد تا رسید به ستاد، بعد تاکسی گرفت و به تاکسی گفت که پول ندارد. تاکسی هم او را تا ترمینال آورد. بعد سراغ راننده‌ای رفت که می‌شناخت او هم بی‌آن‌که پولی بگیرد آوردش تا همین شهر ما.

روی صندلی افتاد. سؤال‌ها را من شروع کردم. آری، بازداشت بوده. اولین چیزی که گفت این بود که جایی را ندارد برود. آیا می‌تواند یکی دو روزی پیش من بماند؟ گفتم اگر می‌تواند یکی دو ساعت صبر کند تا بعد با هم به خانه برویم. موافقت کرد. به یکی از دوستان پزشکم زنگ زدم تا بیاید خانه او را ببیند. بعد بردمش خانه.

کتف و بازویش پارگی داشت. زخم بود. صورتش هم علاوه بر کوفتگی زخم شده بود. استخوان‌هایش نشکسته بود ولی تمام بدنش ضرب دیده بود. می‌خواستم از او عکس بگیرم که نگذاشت. دکتر گفت تنها چهارتا از دندان‌هایش سالم مانده، بقیه‌اش شکسته. نمی‌شد حرف‌هایش را فهمید. آن‌وقت دکتر توضیح داد چه اتفاقی افتاده. پارگی مقعد داشت و دکتر احتمال خونریزی روده‌ی بزرگ می‌داد. گفت باید به سرعت ببریمش بیمارستان. گفت برایش بدن باقی نگذاشته‌اند، این دیگر آدم بشو نیست.

دکترش آدم ترسویی است ولی تمام روزش را صرف او کرد. هرکه بود از دیدن صحنه شوکه می‌شد.

در بیمارستان به اسمی دیگر پذیرفتندش. دفترچه‌ی بیمه‌ی کس دیگری را نشان دادیم. پرستارها گریه می‌کردند، به خصوص دوتایشان که مرتب می‌پرسیدند کدام حیوانی او را به این روز انداخته. چهارساعت بی‌هوش بود، آرام‌بخش که تزریق کردند به هوش آمد. همراهان سایر مریض‌ها جمع شده بودند ببینند چه بلایی سرش آمده.

بعد به هوش آمد. کاملاً درهم شکسته بود. می‌گفت پول‌تان را برای من دور نریزید، وقتی از بیمارستان مرخص بشوم خودم را می‌کشم. بیشتر از همه از این ناراحت بود که نتوانسته در کنکور شرکت کند.

دوشنبه دو هفته پیش گرفته بودندش. جمعی از جوان‌های درشت‌اندام سپر انسانی دور تظاهرات‌کنندگان تشکیل داده بودند. او هم یکی از آن‌ها بوده. می‌گفت توانسته چندتا از یگان‌های ویژه را بزند. آن‌ها را به درون جمعیت می‌کشیده‌ و کتک‌شان می‌زده‌اند. ولی گوشه‌ای گیرش آورده‌اند و روی سرش ریخته‌اند.

«مرا تا شب توی ماشین حبس کرده بودند. بعد منتقلم کردند به سلول انفرادی. دو روز در سلول انفرادی بودم. مرتباً بازجویی‌ام می‌کردند، کتک‌ام می‌زدند و از سقف آویزانم می‌کردند. بهش می‌گویند جوجه‌کباب. دست و پای آدم را به هم می‌بندند و از سقف آویزان می‌کنند، بعد می‌چرخانندت و با کابل می‌زنند. می‌گفتند اگر همکاری نکنی جوجه‌کباب‌ات می‌کنیم.

«روزی یک وعده غذا می‌دادند و آب گرم برای نوشیدن. سیلی مکرر جزو مجازات‌ها بود. در بازجویی‌ها مرتباً می‌پرسیدند که آیا از خارج دستور گرفته‌ام؟ بعد مرا پیش قاضی بردند که قرار بود حکم نهایی را صادر کند. مرا به دو میلیون و پانصد هزار تومان جریمه محکوم کرد و دوسال زندان تعلیقی و تعزیری. گویا تمامش ظاهرسازی بود. فکر کردم از بازداشتگاه می‌برندم زندان. ولی مرا به جایی فرستادند که اسمش را گذاشته‌اند «اتاق گردن‌کلفت‌ها». چند جوان دیگر هم به سن و سال من آنجا بودند. از یکی از مأمورها پرسیدم که چرا مرا به زندان نفرستاده‌اند. گفت هنوز چند روزی باید مهمانمان باشی.

«در حین بازجویی از من خواستند که تعهد بدهم و اعتراف کنم. نکردم. گفتند «از دوستان‌ات بپرس که با کسانی که همکاری نمی‌کنند چه کار می‌کنیم.»‌ بقیه را هم دوشنبه بیست و پنجم گرفته بودند. نگران بودم که نکند مردم از خیابان‌ها رفته باشند و تظاهرات ساکت شده باشد. با هم‌سلولی‌هایم مشورت کردم چه کار کنم. هیچ‌کس نظری نداشت. وسوسه شدم اعتراف کنم ولی نکردم. از روز سوم دوباره شروع کردند به کتک زدن. روز بعد،‌ دوباره بازجویی کردند و ریختند روی سرم. اصرار داشتند که از خارج دستور می‌گرفته‌ام. من هم می‌گفتم که صرفاً به رأیم اعتراض داشته‌ام. شنبه یا یکشنبه (روز پنجم یا ششم) بود که برای اولین بار به من تجاوز کردند. سه چهار مأمور درشت‌هیکل که قبلاً ندیده بودیم وارد شدند. گفتند «ما با گردن‌کلفت‌ها جور دیگری رفتار می‌کنیم.» بعد سروقت من آمدند و شروع کردند به پاره کردن لباس‌هایم. فهمیدم چه قصدی دارند و سعی کردم از خودم دفاع کنم. دونفرشان مرا روی زمین خواباندند و نفر سوم کارش را کرد. آن‌هم در مقابل سایر بازداشت‌شدگان. آن‌ها هم کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. نمی‌توانستم ببینم‌شان اما شنیدم که تحرکی کردند و کتک‌شان زدند. چهار پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. به هم‌سلولی‌هایم گفتند «ببینید ما با گردن‌کلفت‌ها چه کار می‌کنیم.»‌ بعد رفتند.

«هم‌سلولی‌هایم به خصوص یکی‌شان که سن‌اش بیشتر بود مرا دلداری می‌دادند. می‌گفتند کسی با این کار شخصیت‌اش خرد نمی‌شود. می‌گفتند باید پیه‌اش را به تن‌ات می‌مالیدی.

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم واقعاً چنین کاری بکنند. شنیدن‌اش خیلی فرق دارد با این‌که ببینی دارد چه به سرت می‌آید. به‌خصوص من که همیشه خودم را قوی می‌دانستم.

«در روزهای بعد این کار را با دو هم‌سلولی دیگر هم کردند. بعدش دیگر روال عادی شد و هر روز این کار را می‌کردند. مردی که بار اول این کار را با من کرده بود یکبار گفت «من باز هوس این خوشگل را کرده‌ام» ولی دیگران به او یادآوری کردند که «نه، به نوبت.» آن‌قدر ضعیف شده بودیم و کتک خورده بودیم که کاری از دست‌مان برنمی‌آمد. اولین‌بار که این کار را با کسی دیگر کردند سعی کردم واکنشی نشان بدهم ولی چنان کتکم زدند که باقی‌اش را یادم نمی‌آید. آن‌گاه دوباره منتقلم کردند به سلول انفرادی.

«بازجویی‌ها دوباره شروع شد. در سه روز قبل بازجویی در کار نبود، فقط کتک می‌زدند. می‌گفتند «حالا آدم شدی؟ فهمیدی ما با گردن‌کلفت‌ها چه کار می‌کنیم؟ اگر آدم نشوی می‌فرستیم‌ات عادل آباد بند بچه‌بازها که هرروزت همین باشد.»‌آن‌قدر ضعیف شده بودم که نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. آن‌وقت گفتند باید رابط‌هایت را افشاء کنی. گفتم رابطی ندارم و خبر تظاهرات را از روی اینترنت گرفته‌ام و به نظرم کار درستی آمده و شرکت کرده‌ام. آن روز شلواری به من دادند چون شلوار خودم دیگر قابل استفاده نبود.

همین رویه ادامه داشت تا امروز صبح که آزد شدم. بعضی وقت‌ها دوبار در روز این کار را می‌کردند. سه‌شنبه حتا یادم نمی‌آید که چه کار کردند.

«اما این را می‌دانم که از کارشان لذت می‌بردند و قصدشان فقط شکنجه‌ی من نبود. احتمالاً به همین دلیل هم مرا از دیگران جدا کردند. از من خوش‌شان آمده بود. به غیر از یکی‌شان، بقیه‌شان درشت‌هیکل بودند. در هفته‌ی آخر، دیگر بازجویی و کتک زدن در کار نبود. فقط تجاوز می‌کردند و سلول انفرادی.»

این چیزهایی است که او تعریف کرده. ولی نه به این صورت. باید جاهای خالی اش را با حدس و گمان پر می‌کردم و از او می‌پرسیدم تا تأیید کند. رنج جسمی و روانی فراوانی برد تا این‌ها را تعریف کند و در میانش می‌زد زیر گریه. از او خواستم که این کار را بکند شاید سودی به حال کسانی داشته باشد که به وضعیت مشابهی دچارند.


------------------------------------

پنجشنبه 11 خرداد 2568

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

آقاي خامنه اي، با تهديد به جايي نمي رسيد

          

جناب آقاي رهبر معظم! افاضات شما را در نماز جمعه تهران (29/03/1388) شنيدم و لازم ديدم نكاتي را يادآوري كنم:

پس از برگزاري انتخاباتي كه نتيجه آن را از قبل پيش بيني مي كرديم شايد كسي اين حجم از اعتراضات را پيش بيني نمي كرد دقيقا به اين دليل كه كسي اين درجه از حماقت را هم در انتصاب "رييس جمهور" آينده پيش بيني نمي كرد طوري كه دست پشت پرده به وضوح ديده شود! فعلا پز حضور مردم را بدهيد و راي آنان را به منزله تاييد نظام پوسيده تان به حساب آوريد اما يقين دارم خودتان هم فهميديد كه چه گندي زده ايد. توهين آشكار به شعور مردمي كه سي سال است از جهل و ستمكاري شما به ستوه آمده اند و منتظر بزنگاهي بودند تا فرياد رساي شان را به گوش مبارك برسانند، نتيجه اي جز اين نمي توانست داشته باشد. البته مي دانم حضرتعالي اعتماد به نفس بالايي داريد و گمان كرديد حالا كه اين مردم سي سال را زير چوب و تركه مزدوران شما تاب آورده اند پس از اين هم هر شكري خورديد دم بر نمي آورند و تا قيام قيامت مي توان آنها را با چوب و چماق سرجاي خودشان نشاند. اما ديديد كه قضيه آنقدرها هم كه شما تصور كرديد ساده نيست و پيشتر هم عرض كردم كه تهديد و ارعاب تا جايي جواب مي دهد و بعد از آن بايد به فكر راه ديگري باشيد. امروز همان روز است.

امروز شايد راه آن اين باشد كه از مواضع خود كوتاه بياييد و به خواست مردمي كه شديدا به شعورشان توهين شده (و البته ما هم قبلا به آنها هشدار داده بوديم) گردن بنهيد. اما امروز شما از در مقابل وارد مي شويد و از تريبون نماز جمعه ما را تهديد مي كنيد و خيال مي كنيد اكنون كه با دلارهاي نفتي ما مشتي مزدور و چماقدار اجير كرده ايد مي توانيد به سبك مكتب خانه هاي قديم ملت را فلك كنيد تا ديگر خواسته هاي به حقشان را "كف خيابان" جستجو نكنند!! آقاي خامنه اي! شايد تربيت شما مكتبي باشد اما نه ايران مكتبخانه است نه شما ملاباجي و نه ما آن كودك نابالغ و سربه راه كه شما انتظار داريد! اگر ديروز صداي اعتراضها را خفه مي كرديد براي اين بود كه با قشر خاصي سر و كار داشتيد اما امروز قضيه كاملا فرق مي كند؛ آن كساني كه راي شان را به حساب نظام خود واريز كرديد و پز آن را مي دهيد ملتي هستند از پير و جوان و مرد و زن كه دست بر قضا يك خواسته مشترك دارند و اين همان "وحدت كلمه" است كه "حضرت امام" بسيار بر آن تاكيد مي ورزيدند (گرچه در نهايت آن را به نفع خود و امثال شما مصادره كردند)!!‌  

مي فرماييد ملت به نظام راي داد و از آن با عنوان "اعلام دلبستگی یکپارچه مردم به نظام اسلامی" ياد مي كنيد! جاي دوري نمي رويم؛ همين چند وقت بعد از "انتخابات" و اين حجم گسترده از وحشيگري نيروهاي نظامي، اوباش بسيجي و لباس شخصي و شمار كساني كه به دست همين مزدوران به كشته شدند را در نظر آوريم، به روشني مي توان دريافت كه نه شما از جنس اين مردم هستيد و نه اين مردم كه گماشته شما به آنها مي گويد "خس و خاشاك" چنين احساسي دارند، مگر اينكه بگوييم تحمل ضربات باطوم و جراحات چاقو اجر اخروي دارد و اين نظام آمده است تا به قول آن پير برباد رفته دنيا و آخرت ما را با هم آباد كند!!! اين مردم اگر پاي صندوقهاي مارگيري شما حاضر شده اند فقط به اين دليل بود كه جانشان از دست همين گماشته به لبشان رسيده بود و شما هم با راه انداختن جنگ زرگري خوب تنور را گرم كرديد! و البته از اين تنور سهم مردم بي خبر فقط حرارات اين تنور و سهم نظام ناني بود كه مي خواستيد با حلواي احمدي نوش جان كنيد اما زهر مار شد و سر گلويتان گير كرد و حالا مانده ايد آن را قورت بدهيد يا بالا بياوريد!

" بنده زیر بارِ بدعت‌های غیرقانونی نمی‌روم چراکه در هر انتخاباتی طبعا برخی برنده نیستند و اگر امروز چارچوب‌های قانونی شکسته شود در آینده نیز هیچ انتخاباتی مورد اعتماد نخواهد بود و مصونیت نخواهد داشت." لطف كنيد بفرماييد اگر قانون هست شما چه كاره هستيد كه اينگونه براي ما رجز مي خوانيد و قانون را منوط به تاييد خودتان مي دانيد؟! اگر قانوني باشد كه خودش كار خودش را مي كند و نيازي به رجزخواني و خط و نشان كشيدن شما نيست. اين چه قانوني است كه آقاي احمدي نژاد با اجازه شما از حساب ذخيره ارزي برداشت مي كند؟! شما كارشناس اقتصادي هستيد؟! يا مرجع قانون شما هستيد؟!! راستي شما كه قانون مي دانيد چرا قبل از تاييد قانوني بودن "انتخابات" از سوي شوراي نگهبان به گماشته خود تبريك گفتيد؟! لطف كنيد ديگر از قانون در اين خراب شده حرف نزنيد چون حتي وقتي از قانون حرف مي زنيد بي قانوني از سر و روي شما مي بارد! سوال ديگر اين است كه مردم بي قانوني و بدعت گذاري مي كنند يا شما كه دست به تقلبي شاخدار مي زنيد و بعد از آن براي شمردن راي مردم به چماق متوسل مي شويد؟!! چه كسي اين حق را به شما داده كه سگان شكاري خود را به جان حماسه آفرينان ديروز و اغتشاشگران امروز (!) بياندازيد و سياه و كبودشان كنيد؟؟ و طرفه آنكه وقيحانه مي پرسيد: "مسئولیت همین افرادی که از مردم عادی و بسیج در روزهای گذشته جان باخته‌اند با کیست و چه کسی جواب آنها را می‌دهد؟" قطعا عمه من مسئول اين حوادث نيست!! تازه به اين هم اكتفا نمي كنيد و بي شرمانه مي گوييد: "از همه می‌خواهم به این روش غلط خاتمه دهند که اگر خاتمه ندهند مسئولیت تبعات و هرج و مرج آن، برعهده آنها خواهد بود." و در ادامه ميخ طويله را محكم مي كوبيد تا نشان بدهيد كه صفت "معظم" برازنده شماست!: "اگر کسانی بخواهند راه دیگری بروند آنوقت من خواهم آمد و با مردم صریح‌تر صحبت خواهم کرد." يعني صريح تر از اين؟! زحمت نكشيد لطفا و ما را هم بيش از اين تهديد نكنيد چون شما هر چقدر هم كه "معظم" باشيد باز در برابر اراده اين جماعت ميليوني با همه چماقدارنتان پشيزي هم به حساب نمي آييد و صدايتان را هر چقدر هم كه بالا ببريد باز در برابر فرياد ميليوني اين جماعتي كه حق نيم بند خود را مي خواهد بيشتر از وزوز پشه نخواهد بود. پس سعي كنيد با توجه به موقعيت پيش آمده صحبت كنيد تا حداقل در جمع خوديها به حماقت  مضاعف متهم نشويد.

در جاي ديگري گفتيد: "اینکه بروند در کوی دانشگاه و جوان دانشجوی مؤمن و حزب اللهی را آنهم با شعار رهبری مورد تهاجم قرار دهند دل انسان را واقعا خون می‌کند." تعريف "دانشجوي مؤمن و حزب اللهي" خود جاي بحث دارد اما سوالي از شما دارم. 18 تير سال 78 را به ياد داريد؟ آن موقع هم همين اداها را در آورديد اما ديديم آخرش چه بر سر دانشجويان آورديد و حتي خون به ناحق ريخته عزت ابراهيم نژاد را به بهاي يك ريش تراش خريديد! از سال 78 تا 88 شما چه كرديد كه امروز دوباره همان حادثه تكرار مي شود و شما كه خود را انسان مي دانيد مدعي هستيد كه دلتان خون شده است! اين حوادث يا با اطلاع شما رخ مي دهد كه تكليف روشن است و يا بدون اطلاع شما كه آن وقت بايد گفت اداي انسانهاي مقتدر را در نياوريد وقتي نمي توانيد افراد وابسته به خود را كنترل كنيد. حال اينكه چرا عاملان اين حوادث مجازات نمي شوند تا دل خونين شما كمي تسلا يابد، بايد از شخص شما پرسيد.

 

كلام آخر آقاي خامنه اي: اگر خواست مردم را پذيرفتيد كه قدري حماقت خود را جبران كرده ايد والا اگر رژيم شما تا 4 سال ديگر هم بتواند دوام بياورد براي "انتخابات" بعدي به تعداد صندوقها بايد مگس كش تهيه كنيد! مهمتر از همه ترس اين مردم كم كم دارد مي ريزد (اگر تا حالا نريخته باشد) و اين نشانه خوبي براي شما نيست و عواقب خوبي برايتان نخواهد داشت...بترسيد از روزي كه دستتان به خون بيشتري آلوده شود. من خير خواه شما نيستم چون "جان ناقابل" شما برايم پشيزي ارزش ندارد، و از طرفي عمر خود را كرده ايد و اينك لب گور ايستاده ايد؛ دلم به حال جوانان اين سرزمين مي سوزد كه ديروز با شور و شوق پاي صندوقهاي شعبده بازي شما آمدند تا بلكه محمود راي نياورد و امروز با آرزوي ديروز و اميد فردا در برابر قداره بندان شما سينه سپر كرده اند تا حق ناچيز خود را از شما پس بگيرند. اگر از خدا نمي ترسيد از عاقبت خود بترسيد و نمونه هاي آن از پينوشه تا صدام فراوانند براي عبرت آموزي... 


شنبه 30 خرداد 2568 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

يادآوري

با تشكر از تمام عزيزاني كه نسبت به من لطف دارند متاسفانه در تارنگارم مدتي اختلالاتي بروز كرده است كه بنده از آن بي خبر بودم و يكي از دوستان خوبم در نظر خصوصي شان لطف كردند و به من ياداوري كردند. البته اين اختلالات فقط وقتي بروز مي كند كه صفحه را با اينترنت اكسپلورر باز مي كنيد و در صورتي كه با فايرفاكس وارد شويد هيچ مشكلي ديده نمي شود و دليل اينكه شخصا متوجه موضوع نشدم اين بود كه هميشه از فايرفاكس استفاده مي كنم. مشكل اصلي اما فقدان بخش نظرات در پست قبلي است كه ضمن سپاس از دوستاني كه تا به حال در پست ماقبل آخر نظر مي دادند تا برطرف شدن مشكل و يا آماده شدن مطلب جديد خواهش مي كنم نظراتشان را درباره پست قبلي در قسمت نظرات اين پست ثبت كنند.

با سپاس بي پايان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط ايرانيكا  | 

روز بخير آقاي نبوي!‏

چند روز پيش مطلبي را از سيد ابراهيم نبوي مي خواندم تحت عنوان ما بي شماريم كه به نمايش انتخابات رياست جمهوري پرداخته بود و در خلال آن نبوي طنزپرداز با دلي پردرد و كلامي پرسوز با كمك بستني كاله و انرژي هسته اي مردم ايران را به شركت پرشور در "انتخابات" و راي دادن به سيد محمد خاتمي (مطلب به قبل از استعفاي آقاي خاتمي از شركت در "انتخابات" بر مي گردد) تشويق و ترغيب مي كرد!! با اينكه از تاريخ انتشار مطلب چند ماهي گذشته اما حيفم آمد كه ما هم از درد دلهاي خودمان با ايشان سخن نگوييم تا از طرفي خطابي و بهانه اي باشد به آنان كه به اصلاحات مشتي تداركاتچي اميد بسته اند.

 

آقاي نبوي، شما از درد گفتيد و كلامتان را به لطافت طبع خود آراستيد و گويي همه را مخاطب قرار داده بوديد اما فراموش كرديد كه ما دلي داريم پرخون تر از شما! ابراهيم نبوي عزيز، اكنون كه به شناسنامه ام نگاه مي كنم مي بينم 7-8 مهر با رنگهاي قرمز و آبي بر صفحه آخر آن نقش بسته است و از اين حيث هيچ شباهتي با پيرپسر يا پيردختر باكره اي ندارم كه قرار است سالها بعد شناسنامه اش را به شاهزاده يا ژنرالي بفروشد! سال 76 كه آن "حماسه 20 ميليوني" رقم خورد من به اندازه امروز شما اميدوار بودم (و شايد هم اميدوارتر) اما امروز كه به گذشته مي نگرم مي بينم آن روز خوش خيال بودم. مي دانيد چرا؟ چون فكر مي كردم 4 سال براي ديدن نشانه هاي اصلاح زود است و با اينكه 18 تير در ذهنم به صورت برجسته حك شده بود باز اعتماد كردم به همان سوار با عباي شكلاتي كه قرار بود فرشته نجات ما باشد!!! نه اشتباه نكنيد، من هيچوقت دنبال فرشته نبودم چون نه او آن فرشته بود و نه من به قهرمان پروري عادت دارم اما حداقل توقعم از كسي كه همه به او اعتماد كرده بوديم اين بود كه كمي هم از طرف ما حرف بزند...فقط كمي!! نمي گويم او تداركاتچي بود و آمده بود براي حفظ نظام چون مي دانم بسيار شنيده ايد و تكرارش براي ما هم ملال آور است؛ فقط مي گويم امروز نمي دانم شما از كدام موفقيت صحبت مي كنيد و به كدام دستاورد مي نازيد اما با تمام وجودم دوست داشتم آنچه به زبان آورديد نه اغراق نامه اي از يك سراب كه آب حياتي بود در اين بيابان تفديده استبداد! در اين حكومت مرگ من به شما حق مي دهم كه از ترس افعي به مار پناه ببريد آقاي نبوي...شما را هم ملامت نمي كنم. عيب از خود ماست...گمان مي كنم ما مردمان دون همتي هستيم كه شما ما را توسري خور مي پنداريد و قبل از همه خودم را مخاطب قرار مي دهم. خوب كه فكر مي كنم مي بينم حق با شماست: نمي دانم مي توان ملتي را سراغ گرفت كه جوانانش را جلوي چشمانشان به مسلخ مي برند و آنها به جاي اينكه صداي اعتراض برآورند دنبال گوني هاي سيب زميني دولت مهرورز مي دوند، اما از آن سو از خود مي پرسم آيا مي توان حكومتي را با اين درجه از قساوت و حيله گري در جايي از جهان سراغ گرفت يا نه؟! از سويي هم به ياد دوره درخشان عزت و سروري مان مي افتم كه دانشجويان ما را با غريو يا زهرا از طبقه سوم خوابگاه به زير مي افكندند و مراد شما زبان بسته بود و لام تا كام حرف نمي زد تا ما در حالي كه به قول شما "دولت و قدرت" در دستانمان بود خون به ناحق ريخته ايي را به بهاي يك ريش تراش بفروشيم!!! بعضي از دانشجويان آن نسل هنوز هم در سياهچالهاي رژيم زنداني هستند آقاي نبوي!! از كدام دولت و كدام قدرت صحبت مي كنيد شما؟! او خاتمي بود با آن همه ادعا...مطمئن باشيد كسي از ميرحسين موسوي خوشنام (!) توقع چنداني ندارد. اگر مي گوييم آقاي خاتمي كاري براي ما نكرد اين كمترين حق ماست تا شايد شما و آقاي خاتمي كمتر خجالت بكشيد...و خودمان هم!!

 

نبوي عزيز، اگر به قول شما بعد از هشت سال مردم سست شدند و صحنه را خالي كردند آيا دليل بر اين نبود كه حركت شما شكست خورده است؟ آقاي خاتمي خيلي راحت ميدان را خالي كرد آن هم در جايي كه بايد حرف مي زد، آن هم در حالي كه ظاهرا تكيه گاهي بيست ميليوني داشت! آيا آن دويست نفر از اين جماعتي كه شما آنها را به حق "بي شمار" مي خوانيد قويتر بودند؟! شما درست مي گوييد بحث اصلا شخصي نيست؛ مي توانيد خاتمي را برداريد و ميرحسين موسوي را جايش بگذاريد، اما نهايت چه؟ اگر امروز دوباره بحث اصلاحات را مطرح مي كنيد اين را مديون آقاي دكتر (!) هستيد والا طناب اصلاحات پوسيده تر از آن است كه بتواند ما را از اين چاه بيرون بكشد! احمدي نژاد، خاتمي، موسوي و كروبي درمان دردهاي ما نيستند آقاي نبوي! راستي چرا آقاي خاتمي كنار كشيد؟ او كه آن همه ناز و غمزه آمده بود تا برگردد چرا پا پس گذاشت؟ به حكم كدام نامه ناخوانده عقب نشست؟! آقاي نبوي، به خداي ايران سوگند كه درد ما درد شماست و درد شما هم درد ماست ولي اميدي به اين اصلاح طلبي نيست كه اگر بود هشت سال فرصت خوبي بود تا دست كم يك و فقط يك قانون به سود عامه مردم در دموكرات ترين مجلس عمر نظام تصويب شود! شايد بگوييد ساز و كارهايي هست كه دست "اصلاح طلبان" را مي بندد؛ بسيار خوب، لطف كنيد و بفرماييد اصلاح طلبان چه چيز را مي خواهند اصلاح كنند؟ ظاهر نظام را، تا شكيل تر به نظر بيايد؟! اگر در اين هشت سال حتي نتواستيد (يا نخواستيد) واژه "اصلاحات" را معنا كنيد، با چه پشتوانه اي دوباره ما را به حمايت از "اصلاحات" دعوت مي كنيد؟ آقاي خاتمي حتي در گفتمانش آنقدر عاجز بود كه خود را تداركاتچي نظام مي ناميد!! آيا اين فقط يك ژست سياسي بود؟! اگر اينطور است آيا هشت سال زمان كمي بود تا از اين ژست به نفع اين مردم استفاده كند؟!


فرموديد "ممکن است... به راست یا دروغ، بگویند که نگذاشتند یا نتوانستیم کاری که می‌خواهیم بکنیم. بی‌تردید رنج خواهیم کشید، اما حداقل می‌دانیم که هر آنچه از دست و زبان‌مان می‌آمد کردیم و نتوانستیم. دیگر از آینه خجالت نمی‌کشیدیم که چرا می‌توانستی و نکردی؟ چرا روزی که باید تا صبح می‌نوشتی تا مردم را به خیابان بکشانی ننوشتی و خوابیدی؟...". آقاي نبوي، اگر اصلاحات واقعي بود من هم مثل شما هموطنانم را به شركت در انتخابات دعوت مي كردم و با تمام توانم اين كار را مي كردم. اما از شما يك سوال دارم: اگر شما با تمام توان به صحنه آمديد و "به راست يا دروغ" نگذاشتند يا نشد و دوباره آقاي دكتر (!) بر صندلي رياست جلوس كردند، شما در قبال مهر تاييد محكمي كه برپاي ناحق زديد چه پاسخي به آينه داريد؟ چه پاسخي داريد وقتي حكومت به پشتوانه همين حضور گسترده شما با گزمه هاي بيشتري وارد صحنه شد و مخالفان و معترضان را بيش از پيش قلع و قمع كرد؟! در خلوت خود به اين موارد هم بيانديشيد لطفا !! اصلا فرض مي گيريم شما در "انتخابات" پيروز شويد و همه دنيا شما را با انگشت نشان دهد و شما غرق در غرور شويد!، آيا مشكل به همين جا ختم مي شود؟! آنچه شما مي خواهيد درمان نيست آقاي نبوي، بلكه مرهمي است بر زخمهاي عميق ما و از درد همين زخم جانكاه است كه بسياري درمانده و مستاصل به همان راضي شده اند تا كمتر درد بكشند.

 

كلام را كوتاه مي كنم، ابرهيم نبوي، طنزپرداز گرامي كه هميشه جنس كارهايتان (و نه خط مشي تان) را دوست داشتم، ما اگر بيشتر از شما از اين استبداد به جان نيامده باشيم كمتر از شما هم دردمند نيستيم. اما شركت در انتخابات فرمايشي رژيم با پذيرفتن تمام تبعات منفي آن دست كم براي من و شايد عموي شما به پشتوانه اي محكمتر از "اصلاح طلبي" از نوع خاتمي نياز دارد!


در پايان نظر يكي از خوانندگان مطلب شما را در پاي مطلبم درج مي كنم و ديگر تمام:

"از كوزه همان برون تراود كه در اوست!!! در بد‌بينانه‌ترين حالت مي‌توان گفت : از يه پكيج ماحصل پروژه بسته‌بندي مخالفين به ظاهر وارسال به ينگه دنيا براي دفاع از حضرات در روز مبادا مثل انتخابات چيزي بيش‌ از اين برون نتراود! و در خوش‌بينانه‌ترين حالت نيز هر انساني حق نظر دارد اگر چه بدون دليل و نگاه به گذشته و عدم استفاده از تجربيات و عدم درك حقايق و قوانين دست‌و پاگير جاري يك مملكت براي كار كردن يك رييس جمهور مثلن مخالف حضرات ... باشد! ... گفتني‌ها گفته شده آدم ديگه خسته ميشه هي يه چيزي رو تكرار كنه البته اين براي طرف هم هست! اينكه هي دليل بياري بابا جان خاتمي اگر خاتمي بود يك‌بار بس است! نه زباني براي دفاع از هم‌قطاران خود و نه براي دانشجويان، نه جراتي براي برخورد با متخلفين و اداره مملكت، نه حتا اراده‌اي براي استعفا ... و نه خجالتي براي معذرت‌خواهي، نه دلي براي درد‌دل كردن با بچه‌هاي كه با شوق و شور راي دادند ... و نه هيچ و هيچ ... حال چه جاي هم‌دردي و دستگيري چه جاي افتخار به گشته و آينده ... ... جمله‌اي هم به طرفداران ايشان: اگر مي‌خواهيد احمدي‌نژاد نياييد اگر مي‌خواهيد روسري‌ها كمي بالا رود اگر مي‌خواهيد جكمه‌هاي‌تان را راحت بپوشيد اگر مي‌خواهيد روزنامه‌نگاران نه كه گله‌اي بلكه يكي يكي بسته شوند اگر مي‌خواهيد شكنجه هويدا نباشد و مخفي گردد اگر مي‌خواهيد اعدام علني نباشد و در سلول‌ها انجام شود اگر مي‌خواهيد پول ملت كمتر به جيب اعراب خارج از كشور و بيش‌تر به جيب اعراب داخل كشور رود اگر مي‌خواهيد تندروها به جاي عربده كشي و گشت شبانه بسيجي‌وار در خيابان‌ها در مساجد و پايگاه‌هاي‌شان جمع شوند و هزار اگر و اگر ديگر ..... حتمن به خاتمي راي دهيد! جرا كه تجربه ثابت كرده شما ملت را بايد به مرگ گرفت تا به تب راضي شويد و هر وقت از تب راضي شديد دوباره مرگي ديگر و باز تبي ديگر و باز رضايتي ديگر و اين دور باطل است كه حضرات زنده‌اند و تمام!"

اعتراض به اظهارنظرات غیر مسئولانۀ خانم جین هارمن“Jane Harman” نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا پیرامون تجزیۀ ایران
جهت امضا پتیشن به لینک زیر مراجعه کنید


 
چهارشنبه 30 ارديبهشت 2568

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط ايرانيكا  |